دنيای کوچک من

از من مپرس کیم یا کجا دیار من است.....از شهر عشقم و دیوانگی شعار من است

دود می خیزد
نویسنده : فاتی - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در آب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

 

بر تن دیوار ها طرح شکست،

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام

گر چه می سوزم ازین آتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام


 
comment نظرات ()

 
I miss you
نویسنده : فاتی - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٩
 

I miss you when you are far away

I think about you every night and day

Even if we can't be together

I will miss you now and forever

فاتی

 


 
comment نظرات ()

 
..
نویسنده : فاتی - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸٩
 

آنکه ویران شده از یار مرا می فهمد

آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد

چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مرا می فهمد

فاتی


 
comment نظرات ()

 
...
نویسنده : فاتی - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

فاتی

 

آنگاه که خنده بر لبت می میرد

چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

امروز دلم بهانه ات می گیرد


 
comment نظرات ()

 
دوست دارم!
نویسنده : فاتی - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

 فاتی

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نگاش کنی

 

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

 

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

 

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

 

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

 

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

 

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

 

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

 

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

 

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

 

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

 

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

 

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

 

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

 

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

 

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

 

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

 

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

 

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

 

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

 

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

 

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

 

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی

 

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

 

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری

 

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

 

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

 

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

 

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

 

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی


پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی
 


حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

 

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن

 

وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی


 
comment نظرات ()

 
خیلی سخته
نویسنده : فاتی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

 

فاتی

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون، بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشن توی دست هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

فاتی

 


 
comment نظرات ()

 
باد
نویسنده : فاتی - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸۸
 

هر چند پای باد در این دشت بسته است

روزی پرنده ای

خواهد گذشت از سر این خانه های تار

خواهد شنید قصه خاموشی تو را

از زاری خموش درختان سوگوار

آواز های تو را

         جنگل برای دریا

                   دریا برای کوه

تکرار می کند...

وان موج نغمه ها

جان های خفته را در هر کرانه ای

بیدار می کند

نام بزرگ تو

در برگ برگ یاد درختان این دیار

در قصه ها و زمزمه ها و سرود ها

در هر کجا و هر جا

تا جاودان

به گیتی خواهد ماند

هر چند پای باد در این دشت بسته است

              فاتی


 
comment نظرات ()

 
عشق و اشک
نویسنده : فاتی - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸۸
 

این داستان رو تقدیم می کنم به کسی که می دونه دوستش دارم.

خلاصه ای از کتابی اثر جبران خلیل جبران

              فاتی

هجده ساله بودم که عشق با انوار جادویی اش چشمانم را گشود.

سلما اولین زنی بود که با افسون خویش روحم را بیدار ساخت. او مرا به سوی باغی هدایت کرد که روز هایش چون رویا و شبهایش چون جشن عروسی می گذشت.

هر مرد جوانی سلمای خویش را دارد که در بهار زندگانیش ناهشیارانه او را زیر سلطه دارد و به تنهایی او معنایی شاعرانه می بخشد.

حوا به خاطر اشتیاق خویش سبب شد آدم از بهشت رانده شود. درست مثل سلما که با مهربانی و آرزومندی مرا به باغ سرسبز عشق و خلوص داخل کرد.

اما آنچه برای اولین مرد اتفاق افتاد برای من نیز رخ داد و همان میوه آتشین که او را از بهشت تبعید کرد مرا نیز از باغ عشق راند. حتی قبل از آنکه از هیچ هشداری سرپیچی کنم و طعم میوه پاک یا شیطان را بیازمایم.

امروز پس از گذشت سالیان ملامت باری که به نظر تیره می رسند چیزی از آن رویای عاشقانه باقی نمانده است تا تاثیرات آن خاطرات دردناک را بزداید.

و سلما از آنچه در ورای افق آبی رنگ وجود دارد عزیمت کرده است. آرامگاه او و این قلب تنها چیزهایی هستند که باقی مانده اند تا موجودیت سلما را به اثبات برسانند.

در آرامگاه او امیدهای مرد جوانی که شورش و دگرگونی زمان او را به ویرانی کشانید مدفون است.

اینجا جاییست که آرزوهایش به صفر رسیدند لذاتش فرو نشستند اشکهایش خشک شده اند و خنده هایش پژمرده اند.

در آن سال من دوباره متولد شدم. در آن سال فرشتگان بهشت با چشمان متحیر یک زن به من نگریستند.

        ( برای مشاهده بقیه داستان ادامه مطلب را کلیک کنید)


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
اندوه ناگفتنی
نویسنده : فاتی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸۸
 

        فاتی

 زندگیم به صورت اندوهی نابینا در آمده که فقط خویش را می بیند

 

 

و عشقی که اشک چشمانم را بر می انگیزد به عشقی سوزان بدل شده که قطرات خون را در قلبم تقطیر می کند

 

 زندگیم چون برگ خزان است که با آبهای جاری نهری برده می شود و به زور به پیشروی در زندگی به سوی مصائب

  وادار شده است.

 

 روز های پاییز از راه رسیده و باد با آویختن به برگهای زرد درختان آنان را رسوا و عریان می سازد. همان گونه که گرداب

 

 

 در آب دریا می آمیزد.

 

 زمستان نیز از راه خواهد رسید.

 

 روح دل شکسته و تسلی ناپذیرم  در تنهایی و کناره گیری می آرامد چون غزالی زخمی که خویش را از گله اش دور

 

 می سازد، پنهان می شود، تا بهبود یابد یا بمیرد.

 

 آیا کسی می تواند در زیر سایه بالهای مرگ بنشیند، به صدای آواز بلبل، نجوای گل رز و یا به صدای آه چکاوک گوش

 فرا دهد؟

 

 آیا یک زندانی می تواند با زنجیرهای آزار دهنده و سوزان نسیم را دنبال کند؟

 

 من لیاقت زندگی و آرامش فکر را ندارم. من تاب سرور و لذت آن را ندارم. یک پرنده با دو بال شکسته شاید بتواند در

 میان صخره ها بخزد اما نمی تواند در آسمان پرواز کند.

 

 پس در باره شاد مانی با من سخن نگو زیرا چنان درد را به خاطرم می آورد که گویا از اندوه سخن گفته ای

 

 و سعادت را برایم به تصویر نکش زیرا سایه هایش چنان مرا می ترساند که بی نوایی.

 


 
comment نظرات ()

 
شبهای بی مهتاب
نویسنده : فاتی - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
 

 

 

 

 

 زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

 

 شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

 

 ابر بی باران اندوهم

 

 خار خشک سینه ی کوهم

 

 سالها رفته است کز هر آرزو خالیست آغوشم

 

 نغمه پرداز جمال و عشق بودم... آه...

 

 حالیا خاموش خاموشم

 

 یاد از خاطر فراموشم

 

 روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

 

 عصر پرپر می شود این نو شکفته در سکوت دشت

 

 روزها این گونه پرپر گشت

 

 لحظه های بی شکیب عمر

 

 چون پرستوهای بی آرام در پرواز

 

 رهروان را چشم حسرت باز

 

 اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است

 

 من که جام هستی ام از اشک لبریز است

 

                                             می پرسم:

 

 در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد ؟

 

        با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد ؟

 

                  در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد ؟

 

 ناله ی من می تراود از در و دیوار

 

 آسمان اما سرا پا گوش و خاموش است

 

 همزبانی نیست تا گویم به زاری: ای دریغ

 

 دیگرم مستی نمی بخشد شراب

 

 جام من خالی شدست از شعر ناب

 

 ساز من فریادهای بی جواب

 

 

 روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

 

 روشنایی می رود در آسمان بالا

 

 ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است...

 

                                                        اما من...

 

 هم چنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

 

 هم چنان پژمرده در پهنای این مرداب

 

 هم چنان لبریز از اندوه می پرسم:

 

              جام اگر بشکست ؟

 

                          ساز اگر بشکست ؟

 

                                        شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟          

     


 
comment نظرات ()

 
سکوت
نویسنده : فاتی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
 

سکوت به تنهایی نوعی موسیقی است. که ما را به سرزمین دور رویا

ها می برد و ما را وادار می سازد تا به صدای تپش قلبمان گوش دهیم و

تصورات و آمالمان را در پیش چشمانمان مجسم سازیم.

                  فاتی

سکوت دارای زبانی است که بالا تر از هر صدایی بر افراشته شده

است. چون آبهای آرام دریاچه ای  که با موسیقی چکاوکان آبها را به

سوی خویش جذب می کند

                              و آنها را تا ابد تسلیم سکوت می کند...

 


 
comment نظرات ()

 
فردا فردا و فردا...
نویسنده : فاتی - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٧
 

فردا فردا و فردا با گام های کوچک

 از روزی به روز دیگر به کندی نزدیک می شود تا به واپسین لحظه از زمان برسد

تمامی روز های گذشته روشنایی را به سبک سران می نماید تا آنان را به مرگی خشک و بی روح رهنمون باشد

ای شمع زود گذر

                 خاموش شو!

 

                                خاموش شو!

                  زندگی سایه ی متحرکی بیش نیست

  بازیگر بیچاره ایست که لحظه ای با قامتی راسخ بر روی صحنه ی نمایش می خرامد

                        و بعد دیگر سخنی از او نیست...

 


 
comment نظرات ()

 
هنگام غروب
نویسنده : فاتی - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
 

 

 غالبا هنگام غروب بالای کوه زیر بلوط کهنسالی می نشینم و دور نمای رنگارنگ دشتی را که زیر پایم گسترده است

از نظر می گذرانم .

در یک جانب رودخانه ای با امواج کف آلود خود می غرد و چون ماری خزنده در مسافت ناپیدایی فرو می رود .

       

در جانب دیگر دریاچه ای آرام آب آسوده ی خویش را تا آنجا که اختر شب سر از گنبد نیلگون بر می کشد آراسته

است .

هنوز آخرین فروغ شفق از ستیغ کوهی که به جنگلهای انبوه آراسته است نپریده .

چشم از کوهی به کوه دیگر می افکنم و سراپای این فضای بی کران را از شمال تا جنوب و از فجر تا غروب به پای دیده

می پیمایم.

            

 


 
comment نظرات ()

 
اندوه
نویسنده : فاتی - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٦
 

                 

اندوه مرا در مقابل دنیا ،چون حوضی از آب سرد ساخت ،در میان قله کوه که در خاموشی اش طرح های اطرافش را

منعکس می کند و همان گونه رنگهای آسمان را منعکس می کند که لکه های سیاه شاخه ها را اما آبراهی نمی یابد

 که از طریق آن به دریا جریان یابد.   

                                 

اندوه همچون دو دستی است که به نرمی لمس میکند و در عین حال نیرومند و سخت پی ، بر قلبها چیره می شود و

شیطان وار آنها را به یکدیگر پیوند می دهد.

اتحاد پادشاه اندوه است درست همانطور که نهایت هر دوستی معنوی است .

روح در میان تاثیرات اندوه چون سوسنی است که گلبرگهایش را گسترده،معلق است .با نسیم به جنبش در

می آید،قلبش را به سوی اشعه ی سپیده دم می گشاید و به عقد رویاهای غروب در می آید.

                            

                     


 
comment نظرات ()

 
بال های شکسته
نویسنده : فاتی - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸٥
 

 

هرگز قدم به صحرایی نگذاشته ام که از آن باز نگردم،بی توجه به آنچه که ممکن است مرا بحراساند.

هرگز به ابر های غروب خیره نگشته ام ،مگر آنکه حصاری از رنگین کمان ،به اطراف اشعه های زرین خورشید بکشم .

                                     

 و بی آنکه با این فکر در آمیزم که دلشکستگی هایم آنرا به انحدام خواهد کشانید.زیرا نمیتوانم اشعه های آنرا به

چنگ آورم .

هرگز آوای مرغ خوش الحان سیاهی را که به جویبار شِکوه سر داده است ،نشنیده ام ،مگر آنکه با اندوه بایستم و به

بی توجهی ام به منبع آن اندوه فکر کنم.

                                    

                      ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

از شما می خواهم قسم یاد کنید که بر روی آرامگاه من گلی بگذارید همچون گلهایی که بر روی گور های

فراموش شده میابید

زیرا این گلها ،همچون قطرات ژاله اند که پلک های صبح بر روی گلبرگ های گل رز افکنده باشد.

                              


 
comment نظرات ()

 
حرف های تنهایی
نویسنده : فاتی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

 

       شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی


      تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم


      تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
      

پس از یک جستجوی نقره ایی در کوچه های آبی احساس


      تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم


      و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

 گفتی:


      دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی


      و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم


      تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم


      همین بود آخرین حرفت


      و من بعد از عبور تلخ و غمگینت


      حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم


      نمیدانم چرا رفتی؟


      نمیدانم چرا شاید خطا کردم


      و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی


      نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟


      ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید


      و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت


      و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد


      و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت


      تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد


      و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود


      و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو


      کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت


      و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد


      کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد


      و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد


      هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!


      ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد


      و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید


      کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:


      تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو


      در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم


      و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید


      کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست


      و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل


      میان غصه ایی از جنس بغض کوچک یک ابر


      نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز


      برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

هزاران بار در هرلحظه خواهم مرد

 


 
comment نظرات ()

 
وقتی تو نیستی
نویسنده : فاتی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

دستانم به وسعت فاصله ها خالیست

                              و به غریبی یک پرنده بر شاخه

 در اوج تنهایی ، شب همنشین من می آید

                  و با وزش بی رحمانه اش

                                               شانه های امیدم را می لرزاند

وقتی تو نیستی

                         حصار دوری ها محکم تر می شود

                                         و این چنین من بی تو میمانم

وقتی تو نیستی

                    باغبان پیر خاطره هم دیکر

                                          شاخه ی تبسمی بی مهر به چهره ی غمگینم نمی فروشد

همه گاه بی تو ماندن سخت آزارم میدهد

                 و من با ظرفی کهنه

                                   یاد و خاطرات با تو بودن را آب می دهم

 باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود که من باید پس بدهم؟

           آخر به من هم بگو 

                           طاقتم زرد شد ، پس چرا گیاه آمدنت نمی روید؟

دلم می خواهد بدانم خیال تلخ جاده های آفتابی دلم را بی رهگذر گذاشت

 

                                                  و مرا در انتظار بهار و پاییز نشانده...

                                       


 
comment نظرات ()

 
خلوت
نویسنده : فاتی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٥
 

به پهنای افق لبخندی بر لبانم نشاندم

                                        و به تاریکی در شب اشکها برگونه هایم جاری ساختم

اماهیچ لبخندی ابهام جهان را پهنا نداد

                 و هیچ اشکی غبار از چهره ی خستگی ها نزدود...

 

بار ها و هفته ها قلم در دست گرفتم ،نوشتم ،روانه کردم

                                          اما عمق دلم همیشه از تو پنهان ماند...

در میان انبوه رنگها و آدمها

                                  هیچ خلوتی زیبا تر از خود بودن نیست

                    


 
comment نظرات ()

 
 



JavaScript Codes